X
تبلیغات
لحظات عاشقانه یعنی لحظاتی با تو بودن

لحظات عاشقانه یعنی لحظاتی با تو بودن

تعطیل شد........!

تعطیل شد



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:41  توسط سحر  | 

باز این دل تنگته

باز دلم تنگته باز این دل هوای با تو بودن کرده    دلم میخواد پیشم بودی

 

دوباره تو کنارمیییی هوای بوسه با منه

تمامه آرزوی ما همین بهم رسیدنه

دوباره تو سکوته من صدای خنده ساز شد

شنیدنه صدای تو برای من نیاز شد

دوباره با نگاه من نگاهه تو یکی شده

دوباره از تو مردنم شبیه زندگی شده

به هردری که میزنی دوباره مقصدت منم

دوباره میرسم به تو به هر دری که میزنم

دنیامی میدونی تو قلبم میمونی

دریای آتیشی رویای بارونی

دستامو میگیری دنیامو میبازم

دستاتو میگیرم رویامو میسازم

منو به عطره یک نفس تو اوج بوسه خاک کن

برای این یکی شدن رو قلبه من حساب کن

به اوج قصه میرسم اگه تو باورم کنی

کناره من نفس بکش که مبتلاترم کنی

دنیامی میدونی تو قلبم میمونی

دریای آتیشی رویای بارونی

دستامو میگیری دنیامو میبازم

دستاتو میگیرم رویامو میسازم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 1:5  توسط سحر  | 

ولنتاین مبارک

سلاااااااااام به همه دوستای گلم ولنتاین همه عاشقا و عشقه خوشکل خودم مبارک

رامین جونم عشق من ولنتاین مبارک امیدوارم سالهای طولانی این روزو باهم جشن بگیریم

کلی دوست دارم عازیزه که م

کادومو از آقا رامین گرفتم 

بهترین کادویی که میتونست بهم بده همینه که میدونم اونم منو خیلی دوست داره

و میخواد همیشه پیشم بمونه

خودشم یه هدیه است یه هدیه ی خوشچل از طرف خدا

وبه خدا قول دادم مواظبش باشم

حالا شما بگین دوستای گلم دوست دارین از عشقتون چی کادو بگیرین

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 1:8  توسط سحر  | 

بی مایه...

من بی مایه چه باشم که گرفتار تو باشم               حیف باشد مه تو یار من و من یار تو باشم

تو مگرسایه ی لطفی به سروقت من آری                که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن برتونبندم که من ازخود نپسندم                که توهرگز گل من باشی و من خارتو باشم

من چه شایسته ی آنم که تورو خوانم ودانم             مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم مه کمندت به من افتد               که من آن وقع ندارم  که  گرفتار  تو  باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت                    مگر آن وقت که در سایه ی زنهار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم وشادی              مگر آن وقت که شادی خورو غمخوار تو باشم

گرچه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم                  تا در این راه  بمیرم که  طلبکار تو  باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله ی خوبان             چون نباشدچو من عاشق دیدار تو باشم

سعدی آن به که نباشد اگرش تو نپسندی               که نشاید که تو فخر من ومن عار تو باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 13:20  توسط سحر  | 

شبی

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت میدیدم و جام هلالی باز میخوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد درتاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می باشی با حافظ برو گو خصم جان می ده

چو گر می از تو بینم چه باک از خصم دم سردم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 21:14  توسط سحر  | 

عشق یعنی چی؟

سلام به همه ی دوستای گل و عاشق

به اونایی که دلشونو به کس دیگه دادن به اونایی که عشقو حس میکنن

اصلا عشق یعنی چی؟ یا بهتر بگم عشق واقعی چیه؟ چه جوریه؟

من میگم عشق یعنی     ع:علاقه ی    ش:شدید     ق:قلبی

یعنی وقتی میبینیش وقتی به چشاش نگاه میکنی دلت بلرزه

یعنی اینقدر دوسش داشته باشی که جونتم براش بدی

حالا دوستای عزیز شما بگید به نظر شما عشق یعنی چی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 21:33  توسط سحر  | 

دوستت دارم

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی
...
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

دوستت دارم چون دوستت دارم…

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 19:48  توسط سحر  | 

رامین جونم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 17:30  توسط سحر  | 

عشق

سلام

امروز بی پرده اومدم اعتراف کنم

اعتراف کنم که عاشقت شدم

اره رامین جان عاشقتم با تمام وجودم عاشقتم

شاید مسخره باشه شاید هیچکس نفهمه

ولی خودم حسش میکنم 

حس میکنم عشقه تو به قلبم ضربان میده

میدونم تو هم باور داری میدونم تو هم توی دلت غوغاست

قربون دل مهربونت برم که چقدر پاک و صادقه

تو زندگی من شدی رامین

خیلی دوست دارم خیلی زیاد

بی تو میمیرم خودت اینو میدونی

به عشقمون قسم میپرستمت

امروز اومدم داد بزنم و از ته قلب بگم که عاشقتم

عاشقتم رامین عاشقتم

عاشقتم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 17:8  توسط سحر  | 

بهترین لحظه

از دور میبینمت که به طرفم میای

قدم همامونو تندتر میکنیم

نزدیک و نزدیکتر میشیم

از کیلومترها یک قدم یا کمتر باقی مونده

ماه ها و روزها انتظار به پایان رسید

صدامو گم کردم چیزی نمیتونم بگم انگار کلماتو فراموش کردم

چشای دوتامون پر از اشک میشه

لبای قشنگت میلرزن تو هم میخوای چیزی بگی ولی فقط چشمات لبریز میشه

قطره های اشک گونه هاتو خیس میکنه

دستای سردتو میگیرم تو دستام

نمیتونم جلوی سیل اشکمو بگیرم

هیچ حرفی برای گفتن نیست

فقط منم و یک دل بیقرار و تشنه ی نگاه تو

تو و یک دنیا حرف نگفته توی چشمای قشنگت

میخوام فقط نگات کنم فقط

باورم نمیشه بلاخره من اینجام کنارتو... باتو...

چشمام لبریز از نگاهت و سینه ام سرشار از هوای تو

اره دارم تورو نفس میکشم

همه ی آرزوم همین بود...

دیگه صبرم تموم میشه محکم بغلت میکنم

نمیخوام ازت جدا شم

نفسم پر از عطر تو میشه

سرمو میذارم روی شونت چیزی که مدتها منتظرش بودم

نمیدونم باید گریه کنم به خاطر اون همه رنج دوری

یا بخندم برای لذت با تو بودن

بین گریه و خنده میگم که خیلی دوست دارم

سرمو از شونت جدا میکنی و به چشام زل میزنی

ـ دیوونه باید بخندی انتظار تموم شد حالا بخند بذار سیر نگات کنم

اشکامو با دستای گرمت پاک میکنی

دستتو میذارم رو قلبم و میگم:

ـ ببین قلبمم اسم تورو تکرار میکنه

با مهربونی نگام میکنی

منو میبوسی و میگی:

ـ دیگه هیچوقت ازت جدا نمیشم قول میدم قول تایتانیکی!

میدونم اون روز میرسه اون روز بهترین روز و اون لحظه قشنگترین لحظه ی عمرمه دعا کن زودتر به اون روز برسیم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:3  توسط سحر  | 

برای تو..

این دفعه مینویسم برای تو آره برای خودت

نمیدونم چطوری احساسمو توی این خطوط جا بدم نمیدونم چطوری بگم که بفهمی چقدر دوستت دارم

شاید فکر میکنی بچه ام و معنی عشقو نمیفهمم

ولی اشتباه میکنی باور کن دارم عشقو با تمام وجودم حس میکنم

عشقی که خودت بهم دادی

کاش میشد خودت از آتیشی که توی قلبم به پا کردی با خبر میشدی

چی میشد همه عاشقا به عشقشون میرسیدن؟

چی میشد خونه ی دل همه آدما خالی از غم بود؟

چی میشد میدیدمت؟

توی چشات زل میزدم و میگفتم چقدر دوستت دارم

کاش میشد دستای گرمت دستای سردمو لمس کنه

کاش میشد بی تو نفس نکشم

یا کاش خدا همه ی فاصله هارو از بین میبرد

ولی مهم نیس چشم به راهتم حتی تا آخر عمرم

میدونم میای

میدونم بلاخره روزی میرسه که با تو نفس میکشم

روزی میرسه که سرمو از روی شونه های تو برنمیدارم

روز میرسه همه واسه اینکه عاشقت شدم تحسینم میکنن

تو بهترین اتفاق زندگی منی

هیچوقت از دستت نمیدم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:0  توسط سحر  | 

به تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 21:33  توسط سحر  | 

قلبم برای تو...

 


مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه

 زیرا میدانم به سوی من بازخواهی گشت پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد...

به انتظارت خواهم ماند زیرا قلبم با هر طپش آهنگ خاطرات

گذشته را مینوازد

قلبی که در خاطره ها مدفون است!

حتی اگر بدانم جسمت به سوی من باز نمیگردد

بازهم،بازهم به انتظارت مینشینم شاید روزی صدای پایی بشنوم که از آن تو باشد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 21:12  توسط سحر  | 

میدونم...

 


میدونم اون روزی میرسه که باید از هم جدا  شیم

 

روزی میرسه که باید به قلبم بگم نباید به یادت بزنه

 

نمیدونم اون روز چی بهت بگم فقط میدونم اون روز دیر یا زود میرسه

 

روزی که مجبور میشیم قلبمونو پس بگیریم

 

فقط اون لحظه رو میبینم که...

 

روبروی هم ایستادیم وبه چشمای هم نگاه میکنیم چون دیگه حرفی واسه گفتن منونده

 

حتی سیل اشکام هم نمیتونه باعث پلک زنم بشه

 

فقط حس میکنم گرمایی که از دستات به دستام میرسه قلبمو میسوزونه

 

سرم رو روی شونت میذارم تا اشکامو نبینی

 

ولی حیف که لرزش بدنمو حس میکنی

 

سرمو با دستای اخ زدت از شونت جدا میکنی و میگی:

 

"بهم قول بده دیگه گریه نکنی"

 

از همه دنیا فقط همین برام مونده....

 

هنوزم ظالمی!

 

دستمون که جدا میشه

 

صدای قلبمو میشنوم که روی آسفالت خیابون جلوی پات میشکنه

 

دستمو میبوسی و بهم میگی:

 

"میدونم حرفموباور نمیکنی اما دوستت دارم"

 

آخه پس چرا؟...

 

بهم میگی:"عزیزم باور کن فقط به خاطر تو بود"

 

آخه چه جوری باور کنم؟...

 

عقب عقب ازم دورمیشی سرتوپایین میندازی،چون دیگه طاقت سنگینی نگامو نداری

 

اما تصویر چشماتو تا ابد برام گذاشتی،به جای اون قلب قرمز پر از عشقی که ازم گرفتی همینو واسم گذاشتی

 

تومیری...

 

سفرت بخیر عزیزم...

 

اما من به کجا؟..

 

تو میری و منو با همه خاطراتمون تنها میذاری

 

هنوزم ظالمی!

 

میدونم اون روز میرسه اما اگه دوستم داری برام دعا کن که من به اون روز نرسم...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 21:2  توسط سحر  | 

بعد تو...

 

بعد تو برشب یک کوچه قسم خواهم خورد

که نگاهم پی دیوار حیاطی نرود

که همه خاصیت مشرقی چشم تویی

جذبه ات ناب ترین قافیه هاست

ودلم در پس آن خوبترین معجزه جا ماند وگرفت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 16:0  توسط سحر  | 

حکایت

با تو حکايتي دگر اين دل ما بسر کند


شب سياه قصه را هواي تو سحر کند


باور ما نميشود ٬ در سر ما نميرود

ازگذر سينه ي ما يار دگر گذر کند



شکوه بسي شنيده ام ٬ از دل درد کشيده ام


کور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر کنم



مقصد و مقصودم تويي ٬ عشقم و معبودم تويي



ازتوحذر نميکنم سايه مگر سفر کند؟


چاره ي کار من تويي ٬ ياور و يار من تويي


توبه نمي کند اثر ٬ مرگ مگر اثر کند


مجرم آزاده منم ٬ تن به قضا داده منم


قاضي در گاه تويي ٬ حکم سحر گاه تويي
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:16  توسط سحر  | 

عشق

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت ، که بماند یکجا

به کجا؟!

معلوم است ، به در خانه ی تو

دل من عادت داشت که بماند آنجا

پشت یک پرده ی توری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه ی یک باغچه بود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی دل من را دیدی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:13  توسط سحر  | 

بهونه


سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن

هنوزم پر میکشه دل واسه ی به تورسیدن

واسه ی جواب نامه ات میدونم که خیلی دیره

بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت؟

خیلی دوس دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 21:48  توسط سحر  | 

انتظار



تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است......

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین دردهاورنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد

دردهایی که کابوس شبها وحقیقت روزهایم شددوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و

پوست تن کودک عاشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند

دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش و داشتنش داشتم

دلتنگی از مرزهایی که دورمکشیدند و مرا وادار  کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم

دیگر بهانه ای برای ادامه دادن ندارم جز انتظار

انتظار

شش حرف دارد و چهار نقطه کلمه کوتاهیه اماسالها طول میکشه تا معنیش رو بفهمی

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه دیگه وجود داره

که تجربه کردن هرکدومش دل شیر میخواد

تنهایی۰ چشم به راه بودن۰ غم۰ غصه ۰

ناامیدی۰ شکنجه روحی۰ دلتنگی۰ صبوری۰

اشک بی صدا۰هق هق شبونه۰افسردگی۰

پشیمونی۰بی خبری و................

برای هرکدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی

راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجرو

سختیها یی رو تحمل کرد

تا معانیشون رو فهمید و درست درکشون کرد

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یادم می

آورد.....متنفرم از انتظار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:14  توسط سحر  | 

سکوت

سکوت سرشار از حرفهای نگفتس و خاطرات ننوشته

نمیدونم اینو قبول داری یا نه

اگه قبول داری پس چرا به من میگی "باز چراساکتی"؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:2  توسط سحر  | 

فاصله..

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن وگوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم وآنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت وپناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:26  توسط سحر  | 

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم...

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک وتنها بودم ام تورو تنها نمیذاشتم

چه سفر ها باتو کردم چه سفرها تورو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم

از تو تو که با یه نگاهت زیرو رو شد روزگارم

دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:18  توسط سحر  | 

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی:

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود

آه، این درد مرا می فرسود:

«او به دل عشق دگر می ورزد؟»

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز

تنم از خاطره اش می لرزد!

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست بوسه بخشید به من لیک می دانستم

 که دلش با دل من سرد شده ست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 19:59  توسط سحر  | 

درد دل


نمی دونم دلم گم شده یا اونی دلمو بهش سپردم

نمیدونم عشقم گم شده یا معشوقم

نمیدونم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند

نمیدونم من لیاقت اونو نداشتم یا اون لایق من نبود

نمیدونم من در حق عشقمون خیانت کردم یا اون

اون قدر ندانست یا من

نمیدونم نمیدونم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم

نمیدونم وقتی دل بستن سهله دل کندن چرا آسون نیس

نمیدونم خدا به ما دل داد تااز دنیا ببریم یا دنیا را داد تا دل بکنیم

نمیدونم با بودن اون زندگی سخته یا بی او

نمیدونم شکستن غرورم سخته یا شنیدن صدای شکستن قلبم

نمیدونم تو به من عشق را آموختی یا میخوای نرتو یادم بدی

نمیدونم بگم"چرا اومی"یا بپرسم"چرا رفتی"؟

من نمیدونم تو بهم بگو

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 20:8  توسط سحر  | 

درد دل

باز هم سلام اونی که عشقو به من داد

فک کردم همه چی برام حل شده

اما قبول کن که من یه شیرم

یه شیر کوچولو که پشت اون یال و کوپال وجلالی که داره

یه دل کوچولو هم داره

یه شیر کوچولو که از همه دنیا فقط یه لحظه با تو بودنو میخواد

خیلی ظالمی که اینو ازش بگیری

شاید باورت نشه اگه بهت بگم چقدر دوستت دارم

اما دلم میخواد تو هم بهم بگی من باور میکنم 

حتی اگه یه کوچولو باشه حتی اگه راست نباشه

گل من از همه گل های دنیا برام عزیزتری

فقط یه سوال

فک میکنی بزرگترین گناهم چیه ؟

اینکه دلم تورو میخواد؟

اگه اینه باید چه تاوانی برای این گناهم بدم؟  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 19:51  توسط سحر  | 

درد دل

باز هم سلام اونی که عشقو به من داد

فک کردم همه چی برام حل شده

اما قبول کن که من یه شیرم

یه شیر کوچولو که پشت اون یال و کوپال وجلالی که داره

یه دل کوچولو هم داره

یه شیر کوچولو که از همه دنیا فقط یه لحظه با تو بودنو میخواد

خیلی ظالمی که اینو ازش بگیری

شاید باورت نشه اگه بهت بگم چقدر دوستت دارم

اما دلم میخواد تو هم بهم بگی من باور میکنم 

حتی اگه یه کوچولو باشه حتی اگه راست نباشه

گل من از همه گل های دنیا برام عزیزتری

فقط یه سوال

فک میکنی بزرگترین گناهم چیه ؟

اینکه دلم تورو میخواد؟

اگه اینه باید چه تاوانی برای این گناهم بدم؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 0:50  توسط سحر  | 

کوچ


تازه عادت کرده بودیم به سکوب شیشه هامون

به تب گلپونه هامون

تازه عادت کرده بودیم به غم همسایه هامون

به شب تاریک کوچه

بوی بارون تو هوامون

خونمون...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 16:28  توسط سحر  | 

یار

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی                  حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی؟                  من ندانستم از اول که تو بی مهر و  وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی           

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم                     وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز  نرفته است ز یادم                     دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به توگفتن که چنین خوب چایی؟               

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:12  توسط سحر  | 

کجاست...؟

ای نسیم سحر  آرامگه  یار   کجاست                      منزل آن مر عاشق کش  عیار  کجاست

شب تارست و ره وادی ایمن در پیش                      آتش طور  کجا ؟ موعد  دیدار   کجاست

هرکه آمد به جهان نقش خرابی دارد                       در  خرابات  بگویید  که هشیار کجاست

آن کسست اهل بشارت که اشارت داند                  نکته هاهست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا باتو هزاران کارست                        ما  کجاییم   و  ملامتگر  بیکار   کجاست

باز پرسید زگیسوی شکن درشکنش                      کاین دل غمزده سرگشته گرفتارکجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو                  دل زما گوشه گرفت آبروی دلدار کجاست

ساقی ومطرب ومی جمله محیاست ولی                عیش  بی یار  محیا نشود یار  کجاست

حافظ از  باد خزان  در  چمن دهر مرنج                     فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:5  توسط سحر  | 

میدونم

زندگی  پر از سواله میدونم

رسیدن به تو خیاله میدونم

تو میگی یه روزی مال من میشی

اما موندنت محاله میدونم

تو میگی شبا دعامون میکنی

چشمه ی چاهت زلاله میدونم

توی آسمونه سرنوشته ما

ماهه کاملم هلاله میدونم

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ی ما دوتا باله میدونم

چشم من پر از غمه نبودنت

دل تو پر از ملاله میدونم

طاقتم دیگه داره تموم میشه

صبرتو،رو به زواله میدونم

آره میری و نمیپرسی که این

دل عاشق در چه حاله میدونم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 21:14  توسط سحر  |